همان فریاد سکوت سابق...
هماره ترک خانه گفتن سخت دشوار است و خانه ای نو گزیدن از آن دشوار تر، آن زمان که فریادسکوت را آغاز کردم، چنان شور و نشاطی وجودم را سراسر شعف کرده بود که گویی ، زندگی حقیقی ام وابسته به نگاشت مجازی اش شده است...
فریاد سکوت ، فریادی بود در دل سکوت آن روزگاران، در آن زمان که سکوتی سرد جامعه را فرا گرفته بود ، فریادی شدم برای پریشان کردن خواب خفتگان خفته که شاید برخیزند ، آن روزها در بطن سکوتم هم فریادی نهفته بود و چه روزهایی بود، قلم یار دیرینم بود و وجودم تشنه ی اندیشه... نمی دانم شاید ویژگی آن سن و سال بود و پروایم تنها از خدا... ، نمی دانم
از آنجا که هرگاه فریادی بر آید تا حقی را ستاند ، نا خوشایند اربابان زور و زر و تزویر آید ، «فریادسکوت» هم تقدیرش سکوت بود و خاموشی!
فریادسکوت که از بلاگفا شروع شده بود، با فیلترینگ ج اا مواجه شد ، ولی این پایان راه نبود، با کمک دوستانی نیک و نیک پیمان ، تمام مطالب فریاد سکوت به ورد پرس منتقل شد .
بعد از این انتقال ، دست نوشته هایم بیشتر رنگ دلنوشته به خود گرفت و از گفتن درد جامعه، به گفتن درد دل خویش سقوط کردم!!!! لیک از آنجا که آنچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند ، بیش از پیش عاشق خانه ی نو ساخته ی خویش شدم، ولی در این بین انگار چشم هایی نظاره گر اعمال ما بودند که تاب دل نوشته را نیز نداشتند... فریاد سکوت باز فیلتر شد! و به تعبیر دوستی بس عزیز، «فیل» تر!!! چند صباحی نگذشته بود که این بار دامنه ی وردپرس به طور کلی فیلتر شد و امیدی دیگر نه به بازگشت فریادسکوتم ماند و نه ورد پرس!!!
زان پس آواره و سر گشته و بی خانه...
نه مجالی برای نوشتن داشتم نه مکانی و نه انگیزه ای
اما حال باز دوباره نوشتن آغاز می کنم تا ببینم چه شود...
این بار سرایی تازه خواهم آفرید با حس و حالی تازه و نو... که نو شدن رسالت ماست که بارها پیش ازین گفته ام آب پاک هم که جایی بماند می گندد...
ای مفتی شهر از تو بیدار تریم،
با این همه مستی ز تو هوشیار تریم
تو خون کسان نوشی و ما خون رزان
انصاف بده کدام خون خوار تریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پی نوشت : فریادسکوت هم چنان زنده خواهد ماند و شاید باز روزی به روز شود!
پ.ن: ممنون وهزاران سپاس از آرش رحیمی پور عزیز بابت نگرانیهایش که در کافه سخن به من بسیار لطف داشتند.
عجب گرفتاری شدیم ها!!! این دفعه چندمه که این اتفاق افتاده نمیدونم فقط میدونم اعصابم داغون شده از دست اینا
گفتم یه پست اینجا بذارم که اگه کسی اومد بدونین زنده ام هنوز
بعد از رفع فیلتر از ورد پرس که خیلی بعید بود
فریاد سکوت آزاد شد
بعد از مدتها که من نمی تونستم وارد بخش مدیریت فریاد سکوت بشم دوباره موفق شدم و ازین به بعد فقط در فریاد سکوت منتظرتون هستم
کمک !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! دارم خفه میشم از دوریش...
دفعه ی پیش که فریادسکوت فیلتر شد بلاگفا زحمت کشید و اقدام به حذف هرآنچه مربوط به آن میشد کرد ولی با زحمت دوستانی عزیز همه ی وبلاگ به ورد پرس انتقال یافت ، این بار وردپرس با تمام صفحات و زیر مجموعه ها و وبلاگاش فیلتر شد...
فعلا به این خونه ی موقتی برگشتیم تا سر فرصت چاره ای بیندیشیم!
در هر صورت فریاد سکوت زنده است و به کار خودش ادامه می ده
پ.ن: آخه وقتی گوشت به کیلویی ۱۷۰۰۰ تا ۲۰۰۰۰ تومن برسه کی دیگه وبلاگ نویسی می کنه آخه...!!!!
فریادسکوت خاموشی نمی گزیند!!!!!!
بچه ها اثاث کشی داریم ، یالا یالا ...زود باشین که کلی کار داریم ...دارم بر می گردم خونه ی واقعی خودم
http://faryade66.wordpress.com/
منتظر همگی هستم در
توضیح چند تا نکته:
حتی اگه نشه بایه دست دوتا هندونه برداشت،ولی اون ثابت کرد که میشه بایه دست دوتا نهال کاشت!!!!!!
نهالایی که با خون جوونای این مرز و بوم آبیاری میشن...
-------
پی نوشت1:
یه پیشنهاد از طرف کیمیا/ فریادسکوت:
http://tavalodino.blogfa.com/post-238.aspx
پی نوشت2:
حالا نظرات دو تا پست را بستم به این معنی نیست که به نظر شماها اهمیت نمی دم ها!!!! خواستم مطالبی که دوستان لطف داشتن و تو قسمت نظرات پست "فردا صبح بر می آید" نوشتن خونده بشه!!!! غیر از این هم هنوز به جواب قطعی برای سوالایی که اونجا مطرح کردم نرسیدم!!!
گل نیلوفر به مرداب جذابیتی بخشیده بود که چشم حسودا داشت از کاسه در میومد، نمی تونستن تحمل کنن که یه گل نیلوفر معنای زندگی را به اهالی مرداب این جامعه ی خفقان زده بفهمونه...
تصمیم گرفتن برای اینکه دیگه کسی نتونه نیلوفر را ببینه دور مرداب یه حصار بلند بکشن...
اما هنوز اهالی مرداب به فکر نیلوفر هستن...
"مرداب " را هم فیلتر کردن... اما...
اما غافلند ، غافل ازین که :
ما گر ز سر بریده
می ترسیدیم
در مجلس عاشقان نمی رقصیدیم
توجیه نوشت: آی زور داره... آی زور داره ... بعد از چند روز که به خودت استراحت میدی تا خستگی از تنت بیرون بره بعد باز نتونی به هیچ کدوم ازون کارایی که بی صبرانه منتظر بودی وقت گیر بیاری و انجامشون بدی برسی!!!! هنوز خستگی از تنت در در نیومده خودت را گرفتار یه ماجرای تازه می کنی که کل وقتت را میگیره! از صبح تا ظهر که سر کار وعصر از ساعت 2تا 6 یه دوره کارآفرینی تو دانشگاه!!! اونم چه دانشگاهی!!دانشگاه آزاد واحد...... با این که غروب که میرم خونه خیلی خسته ام اما کلاسا اون قدر شاده که زیاد اذیت نمیشم! دیگه نه از فرمول خبریه نه از کوانتوم مکانیک و الکترومغناطیس!! اما قسمت تلخ ماجرا اونجاست که وقتی وقت میکنی بیای فضای مجازی را چک کنی می بینی یه عالمه کامنت رو دستت مونده بی جواب!!! حالا کی میخوام به اینا جواب بدم خدا میدونه!!!! اما از همه اینا بدتر اینه که می بینی چه وبلاگای نازنینی تو این مدت به سرنوشت فریادسکوت دچار شدن!
به همه ی این دوستان به ویژه نیلوفر عزیز این مهم را تبریک میگم به قول آقا فرهاد انشاا... که روح مرداب با سایر شهدای وبلاگستان محشور باشد... (که هست...)
تبصره: تو مدت فعالیت وبلاگیم همه جور پی نوشت اضافه کرده بودم به جز "توجیه نوشت!"
پی نوشت: این روزا به قول بیست و سی برو بچه های اطلاعات خیلی سرشون شلوغه!!! هنوز تلویزیون داره جزییات بیشتری از عملیات دستگیری ریگی را نشون میده که خبرای جدید از چپ و راست میرسه، یه سری از سربازان گم نام امام زمان دارن گروهکای تروریستی غرب کشور را منهدم میکنن یه سریشون هم که توی یه طرح ضربتی 7 نفر از متخلفان آزمون دستیاری پزشکی را دستگیر کردن ، یه تعداد از این برادرای محترم هم پای اینترنت نشستن و زحمت فیلترینگ وبلاگا را برعهده گرفتن و مراسم آمار در آوردن و تماس تلفنی وبعد هم سایر تشریفات... به هر حال ما هم ازشون تشکر میکنیم که این همه زحمت میکشن تا جوونای مردم بیشتر از این گمراه نشن!!!
به هر حال...
دل نوشت: این بار خودم را سانسور میکنم!!! آدم که هرجا سفره ی دلش را باز نمیکنه!!!!
بعدا نوشت: اعتماد هم توقیف شد... تا طلاع ثانوی روزنامه نمیخونیم!!!!! بعد از چند وقت از زور بی خبری و نبودن منبع اطلاعاتی و فیلترین گ شدید و از کار افتادن همه فیلتر شکن ها و پارازیت شدید !!!! رفتیم روزنومه خریدیم !! شب متوجه شدم آخرین شماره ی اعتماد بود... صفحه ی اولش یه یادگاری نوشتم و به آرشیو توقیفی هام اضافه اش کردم...
نمی دانم چرا؟؟؟ مدتها بود که قلم به دست نگرفته بودم و ننوشته بودم از درد های جامعه... ، مدتها بود نوشته هایم دلنوشته هایی بود از روزگاری که میگذراندم ، و نا جوانمردی همان روزگار نامروت، فریاد سکوتم را به بغضی خسته بدل کرده بود، مدتها بود این جامعه ی وحشی و نامردمی هایش، درونم را آکنده بود از خشم ، کینه ، نفرت، و عشق ، و این آشفتگی ها همه نمی گذاشت و نمیگذارد این بغض ، بترکد و اشک فوران کند تا شاید روحم جلا یابد... ، گویا این همه بهتر که در ورای خلسه ی دود سیگار، در پشت چشمانی شیشه ای و سرد، درقلبها انباشته شود تا شاید روزی فوران کند... فوران کند و بسوزاند... شاید...
نمی دانم...
سکوت، بی هیچ واژه ای، بدون متن...، سکوت می کنم ، والاتر از هزاران فریاد...
ومن در کنار باورم ایستاده ام، باترس، بدون عشق ، فراتر از خشمم...
سکوت می کنم ، والاتر از هزاران فریاد...
واین چند کلام، آخرین پست فریادسکوت بود
فریاد سکوتی که مدتها بود که می خواستند به سکوت روی آورد...
فریاد سکوتی که عاقبت "فیلتر" شد...
مدتها بود که نه از طنز خبری بود و نه از تیزی قلمی که هر زشتی را به سلاخی می برد، می خواستم مدتی سکوت کنم، سکوت، بی هیچ واژه ای ، بدون متن، بدون حاشیه، همان گونه که در پست آخر نوشته بودم... اما...
اما فریادسکوت فیلتر شد...
گویا دل نوشته هایم را هم تحمل نکردند، شاید این ، تاوان سکوتم بود!!!!
فعلا به طور موقت به این وبلاگ کوچیده ام تا ارتباطم با دوستان مجازی قطع نشود و برای ساختن خانه ای نو ، از نظرات دوستان عزیزم استفاده کنم! در همین راستا در این پست قصد دارم یک نظرسنجی درباره ی "فریادسکوت" و چگونگی ادامه ی راهش داشته باشم، برای همین هم تعدادی سوال مطرح کردم که از همه دوستان میخواهم هرچند تا سوال که خودتون دوست دارین را جواب بدید و مرا برای ادامه ی راه یاری کنید.
پیشاپیش از همه ی فریاد سکوتی های عزیز و دوستان صمیمی ام نهایت تشکر و سپاس را دارم...
فردا، صبح بر می آید ، باید بیدار شد...
اما سوالات:
باز از همه ممنونم
پی نوشت 1. کلی مطلب هست که تو این مدت که نبودم اتفاق افتاده و من درباره شون اظهار نظر نکردم!!!!! فعلا به خاطر مسائل امنیتی درباره اش چیزی نمی گم دوست ندارم این بلاگفای لعنتی باز برام دردسر درست کنه...
پی نوشت 2. این سالهای مشروطه حسابی رو اعصابم راه رفته ، باز به خاطر همون پی نوشت 1 و این که حوصله دردسر ندارم چیزی نمینویسم وفقط دوستان را ارجاع میدم به کتاب دو جلدی تاریخ انقلاب مشروطه نوشته احمد کسروی، بعد خودتون با مقایسه حقیقت را پیدا کنید... جالبه این که دو سه ساله جمهوری اسلامی داره به روایت محمد رضا ورزی تاریخ را تحریف میکنه...
پی نوشت 3. راستی تا حالا کسی توجه کرده بود که وزیر آموزش و پرورش چند روزه که موهاش را رنگ کرده...!!!!
چه دردي است در
ميان جمع بودن
ولي در گوشه اي تنها نشستن
براي ديگران چون كوه بودن
ولي در چشم خود آرام شكستن
براي هر لبي شعري سرودن
ولي براي خود همواره بستن
به رسم دوستي دستي فشردن
ولي با هر سخن قلبي شكستن
به نزد عاشقان چون سنگ خاموش
ولي در بطن خود غوغا نشستن